اكثرِ قريب به اتّفاقِ مردم ، خوبي ديگران را به حساب خُلي آنها مي­ گذارند . حتّي توي دبيرستان ، بچّه­ ها معلّم­ هاي مهربان را ساده و خُل فرض مي ­كردند و مي ­كُنند . من خودم يكي از آن بچّه­ هاي شرّ بودم كه از اخلاقِ خوبِ برخي معلّم ­ها سوءِ استفاده مي ­كردم . من شاگردِ درس­ خواني بودم ولي خوش اخلاق و با ادب نبودم . جالب است كه سرِ كلاس معلّم ­هايي كه اَلَكي بچّه­ ها را مي ­زدند ، هيچ وقت كارِ خلافي نكردم امّا سرِ كلاس آقاي رستگار شلوغ مي ­كردم . در كلاسِ اين معلّمِ مهربان به جاي اينكه رويِ صندلي بنشينم ، رويِ زمين چهار زانو كنارِ تخته­ سياه مي­ نشستم . آن معلّم مهربان و صبور را اذيّت مي ­كردم .

[ خاطرات شازده حمّام ، مجلّد 3 ، دكتر محمّد حسين پاپلي ، انتشارات پاپلي ، چاپ اوّل ، 1392 ، ص 116 ـ 117 ]